وبلاگ من با جمله ی فروغ شروع شد
با جمله ی اونم تموم شد
و این منم زنی تنها...
دوست زیادی ندارم اینجا... شایدم اصلا منو یادتون نباشه، اما خواستم بگم نگران من نباشید اگه نمینویسم دیگه... شایدم نوشتم اما بدون مخاطب هست نوشته هام دیگه
شایدم به زودی پاکش کردم وبلاگو ...
نمیدونم ، گیجم هنوز
.
.
باید حس خوبی باشه دوست داشته شدن ... نفرین نمیکنم که کسی داره میاد تو زندگیت ... خیلی حرف دارم اما دیگه نمیخوام به تو ! بزنم حرفامو... غریبه ای دیگه برام
بلد نیستم مثل ادم خوبا بگم برات دعا میکنم اما نفرینم نمیکنم
خوش باشی
بهتر از این بلد نیستم خداحافظی کنم
فقط خوشحالم که دیگه هچ کاریم به کسی ربط نداره... خوشحالم که میتونم مثل بقیه ادما برای فراموش کردن کسی خیلی کارا کنم ...
مرد باید اینجوری باشه ، واسه زندگیش همه رو بریزه دور ...
.
.
برچسب: بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است,
نویسنده: یاسین کریمیپور