تو نشدنی ترینی...
از اونایی که میدونم تهش چیه
میدونم تهش هر چی هست جز خوشبختی
جز رسیدن
جز پایان خوش
تو نشدنی ترینی...
از اونایی که ده سال بعدم یادمه تک تک ثانیه هایی که رنگ و بوی تو رو داشتن
یادمه کارات...
تو نشدنی ترینی
تو میخونیش نشدنی ترین
ولی من موقع نوشتنش اول بغض کردم
بعد صورتم خیس شده!
بعد به این فکر کردم که نمیشه بدونت و بعدم مردم...
تو نشدنی ترین منی از اونا که میشن داغ رو دل و دلیل آه کشیدن آدم...
از دوستام و نزدیکام راحت گذشتم همیشه... اما تو همه ی جونمو گرفتی
از ترحم متنفرم... فکر نکن با نوشتن ترحمتو میخوام ، مینویسم که فقط حالو روزمو و تحقیرامو به چشم ببینم و بتونم بذارمت کنار بیشتر و بیشتر...
همه نوشته هامو ریختم دور
به خاطر حرفت
"نمیخوام هیچی ازت داشته باشم..."
همه فکر میکنن سرطان بدترین مریضیه، اما من چیزی دارم که
ذره ذره منو...
توام مثل همه ! فکرکن که حالم خوبه ...
دروغه بگم دوستت ندارم ! اما احساس من به جایگاه تو ربط نداره... برام شدی مثل بقیه مردای دور و برم... هر چی که هست به قول خودت توهماتمه...
افرین بهت مرد :)
.
.
رهاااا از خستگیهااااای همیییشه باورررم کن... بغض
.
.
یه روزی حسرت میخوری از نگفتن باورت داشتم ... اون روز غصه نخور من هیچ دلخوری ندارم ... هیییییچی
خوشبختش کن...
.
.
*چرت و پرت نوشت
برچسب:
نویسنده: یاسین کریمیپور
تاريخ: يکشنبه
13 فروردين
1396 ساعت: 5:48